وبلاگ تخصصی زبان و ادبیات فارسی

بحث و تحقیق درباره موضوعات مختلف ادبی

مدت هاست ذهنم به این موضوع مشغول شده "ادبیات وبلاگی چه بر سر سبک زمانه ما آورده؟؟؟!!!" همه فرصت دارند بنویسند، ارتباط میان یوزرها باعث شده تعدادی پر خواننده و عده ای وبلاگی متروکه داشته باشند. عاشقانه ها بالا گرفته و تکرار مکررات بازار داغی دارد. هم دیگر را می پسندند. اما اگر این پسندها واقعی باشد جای نگرانی دارد. چراکه وبلاگ نویسان هدایت سلیقه عمومی را به عهده گرفته اند.

شاید آخرین زاده زمانه ما غزل نو باشد که کمتر دیده می شود.گرایش به شعر نو به صورتی غیر حرفه ای و بدون سبک و ساختاری درست پیش می رود و هر کلامی که از احساسات برانگیخته شود با شکلی نامنظم نوشته شده باشد معنی شعر نو را پیدا می کند.

گویی دفترچه خاطرات هزاران نفر به معرض نمایش گذاشته شده و افسوس کار آنجاست که گوش بسیاری با این ادبیات نادرست آشنا می شود. مانند آن است که غذایی مسموم به کودک فرهنگ زمانه خورانده می شود. آیا فرهنگ علمی و آکادمیک می تواند با این دنیای آشفته وبلاگی مبارزه کند؟ و آنچه در نهایت از سبک ادبی دوره ما باقی بماند نوشته های شسته رفته ای باشد که دارای ساختاری صحیح و هدفمند و مطابق زمانه باشد؟ بیان خاطرات و احساسات خصوصی سطح ادبیات را پایین آورده، چرا باید مخاطب درگیر دغدغه های شخصی و احساسات زودگذر کسی شود؟؟ به اعتقاد بنده این ادبیات ضعیف توقع را کم و گوش را آلوده می کند. کاش هر کسی می خواهد طبع آزمایی کند در مطلبی که به اشتراک می گذارد خواننده ای را در نظر بگیرد و از خو بپرسد چرا کسی باید نوشته های مرا بخواند؟ آیا من درست می نویسم؟آیا از این نوشته هدفی دارم؟ آیا نوآوری در کار من دیده می شود؟آیا به اندازه کافی مطالعه داشتم؟

 


نویسنده : دلشدگان ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/۱٩
تگ های این مطلب:ادبیات ¡تگ های این مطلب:ادبیات وبلاگی ¡تگ های این مطلب:آیا درست می نویسید؟


در راستای مباحثی که در کامنت ها آمده این مطلب را می افزایم امیدوارم بتوانم پاسخگو باشم

اگر  همه با مطالبی که در وبلاگم قرار می دهند موافق باشند معلوم است یک جا مشکلی هست.. و بنده دارم بدیهیاتی رو بیان می کنم که غیر از اتلاف وقت کاری ازان ساخته نیست..

ادبیات دامنه گسترده ای برای بیان عواطف انسان دارد... نمی دانم چرا نثر انقدر مظلوم واقع شده.. چرا کسانی که در دل سخن هایی والا می پرورانند و از علم و ذوق شعر بهره ندارند به قطعه های ادبی روی نمی آورند..  تا مخاطب از عقاید و افکارشان مطلع گردد

شعر استعدادیست که بی شک افزودن علم بدان باعث هرچه بهتر شدنش می شود.. مثل موسیقی.. هستند کسانی که بی کلاس و تعلیم توانایی نواختن دارند.. مثل شاعری که بی آموزش می تواند شعر هایی در وزن بسراید.. در این مورد شعر های باباطاهر مثال خوبیست..حال آن که کار او بی آنکه بداند نوعی تقلید است ... از شعر هایی که شنیده.. او توانایی این شبیه سازی را دارد مانند  کسی که آهنگ را می شنود و همان را می نوازد.. حال اگر بخواهد به عنوان یک آهنگساز هنرمند درونی اش را اثبات کند اولین گام آموختن نت است (مثل عروض در شعر) یافتن سبکی مثل پاپ..سنتی..متال.. (سبک خراسانی.. عراقی.. هندی.. وشعر نیمایی) {شعر نیمایی تنها یک قالب نیست بلکه سبکی ست که چون دیگر سبک ها زاده زمان است}... دانستن زیر و بم ها و تکنیک های آهنگسازی.. مانند دانستن صنایع در شعر ...حال هنرمند در این زمان شروع می کند به یادگیری.. او اطلاعات اولیه را می گیرد درک می کند و خود را از ورطه تقلید فراتر می کشد تا خود به زبانی مجازا دست یابد.. این رهاورد تعمق در آثار دیگر بزرگان عرصه است..

 اینک استعداد و میزان باروری و رشد فکری هنرمند است که جایگاه وی را در این میدان مشخص می کند..

شعر نو مرحله ای بعد از شعر های کلاسیک است و شاعر باید از مراحل پیشین گذشته باشد و حال در این قالب پایبند به اصول شاعری، دست به سرایش بزند... شعر سپید را شاملو ثابت کرده.. کلامی فراتر از زمان.. که اگر بندها را کنار هم بچینیم هرگز تبدیل به یک نثر نمیشود

هر واژه نقش چندین مفهوم را بازی می کند.. و اما بحث معنا خود حدیث مفصلی ست که اشاراتی در دیگر پست ها بدان شده..

شاعری که بی هدف و دانش قلم بر دست می گیرد، مانند همان علاقه مند به موسیقی ست که گیتاری به دست می گیرد و بر روی سیم ها بدون آنکه بداند چرا زخمه می زند... اگر آنقدر به این مقوله علاقه ای وجود دارد باید با تمرین و خواندن و خواندن این مهارت را کسب کرد.. کسانی که طبعی روان و ذوقی وافر دارند گریزی نیست که چند قدم از دسته پیشین جلوتر به سر می برند.. شعر شاعری که فاقد طبع موسیقایی ست گوش ها را خراش می دهد.. پس شرط شاعر بودن دانستن علم شعر

------------------------------------------------------------------------------------

پاسخ دوست گرامی را "م.ن پروا "  را نیز اینگونه خواهم داد.. حق با شماست قطاب و گز و زیره همگی مطلوب هستند اما حقیقت است که امروزه کرانچی طرفدار بیشتری دارد.. این مثال را برای تغییر سبک ها خوشایند نمی دانم .. تغییر سبک ها و مضامین در ادبیات وابسته به اوضاع سیاسی اجتماعیست.. دیگر نه روزگار خوش باشی های سبک خراسانیست و نه رخوت ها و خلسه های عرفانی دوره عراقی.. جامعه ما نیاز به یافتن خود دارد.. باید این تناقضاتی را که با دنیای امروز داریم به چالش بکشیم

چراغی در دست

چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل مزنم

آینه ای برابر آینه ات می گذارم

 تا از تو ابدیتی بسازم

بی شک شعر شاملو نیز فراتر از زمان است و دغدغه شاعر انسان است..

بنده معتقد به رسالت هنر هستم... این نظری شخصیست.. وقتی علت ظهور شعر عرفانی را از اواخر قرن پنجم می خوانیم در مییابیم که این علت ها دیگر در روزگار کنونی ما نیستند که محصولش گروهی تصوف گرا باشد... هر دوره ای از تاریخ، ادبیات ما را غنی کرد و بر این گنجینه افزود و جایش را به نسل جدید داد


نویسنده : دلشدگان ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٢/۱٤
تگ های این مطلب:شعر نو


افسوس!

موها، نگاه ها

به عبث

عطر لغات شاعر را تاریک می کنند

الف.بامداد

سلام خدمت دوستان و شاعران گرامی.. کامنت یکی از شعرای خوب دنیای وبلاگ تشویقم کرد که مطلب رو ادامه بدم..

چوپان ۱٢:٠۶ ‎ق.ظ - دوشنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

سلام
من با شما موافقم که اکنون به سبب ملاحظاتی، شاعران رویکردی به شعر نو پیدا می کنند، اما برای قبض و بسط مطلب این امکان وجود داشت که با استدلال بیشتری بیان کرد که چرا غزل باید لزومن به زلف یار بپردازد. البته می دانم منظور شما این نبوده. سوالم را بهتر بیان کنم این می شود که چرا قالب های کهنه تر برای بیان مفاهیم جدید مناسب نیستند. به جز محدودیتی که قافیه و وزن ایجاد می کند، چیست که سبب می شود قالب های کهن "امروزی" نشوند؟
صرفن برای باز شدن مطلب این سوال رو پرسیدم، نه دغدغه شخصی.
ممنون از وقتی که برای تحقیق صرف می کنید دوست عزیز
موید  باشید
در پست قبلی اشاره کرده بودم که برای شعر عاشقانه غزل بستر مناسب تری ست اگرچه غزل نیز ظرفیت خود را گسترش داده و ما امروزه  واژه غزل نو را داریم.. غزل نو بسیار سنت شکن وارد شده و آنچه را حفظ کرده زیبایی موسیقی عروض و قافیه هاست که نمی توان لذت ادبی حاصل از عروض و قافیه را منکر شد.. به همت شاعران توانمند بسیار وزن های روان به بحور شعر  ما افزوده شده است.. مثلا خانم سیمین بهبهانی در این زمینه خدمت بزرگی به ادبیات معاصر ما کرده.. در غزل نو تمام واژه های امروزی را می شنویم ... واژه هایی که موتیف غزل نبودند.. شاعر به جای وسمه میگه خط چشم.. ریمل.. دیگه تشبیه لب معشوق به دونه انار نیست.. پس در شعر عاشقانه غزل گنجایش هر مفهومی رو داره...
ما غزل های اجتماعی داریم با مضمون های داغ امروزی :
این شعر را از  خانم" مژگان بانوی " گرامی شاعری توانمند معاصر ذکر می کنم:

به خواهران غریبم…

من را نگاه می کنی اما چه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری…

باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم!
همبازی خجالتی و کوچکت، پری!

دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟

ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری

شاید که آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…

در چشمهای میشی تو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!


در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟
زن جنس پست و مرد…-بگو؟! جنس ِ بهتری!

در باور تو ارزش من هم تن ِ من ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»

وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست
دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟

حالا ببین چرا به تنفر صدای من…
حالا بگو چگونه تو…انگار که کری

من گریه می کنم ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ولی از نابرابری

چنین مضمونی آیا جایش در غزل سنتی ما بوده... من فکر می کنم شاعرۀ این شعر و غزلسرایان توانا هر موضوعی که در سر می پرورانند را می توانند در قالب غزل بیان کنند

شاید این جمله به مذاق بسیاری خوش نیاید اما کسی که به علت عدم آشنایی و نا توانی اش در سرودن شعر با وزن عروضی به شعر نو گرایش پیدا کرده هرگز شاعر نبوده و نیست.. و هنر و احساساتش را به صورت قطعه ادبی باید پیاده کند.. چراکه علم شعر را ندارد...

شعر نو فرصت مکث بر روی واژه ها را به خواننده می دهد.. و فضایی مناسب برای شعرهایی ست که شاعر به علت محدودیت های اجتماعی کلام خود را با ایهام و گاهن ابهام در لایه های واژه مخفی می کند.. در شعری که برای مثال گذاشته ام شاعر انگشت بر نقطه حساس جامعه گذاشته.. پس باز باید تفاوت هایی جست.. در شعر نو پدیده برداشت آزاد بیشتر خودنمایی می کند..شاعر همه چیز را توضیح نمی دهد و قسمتی را به عهده خواننده می گذارد.. سمبل بیشتر از تشبیه استفاده می شود  و باز خواننده است که تصمیم می گیرد

در شعر  " هست شب" نیما... هیچ جا شاعر فاش نمی کند که آیا به شب حقیقی نظر دارد یا شب استعاره است مثلا از اوضاع بد اجتماعی:

"هست شب،همچو ورم کرده تنی گرم استاده هوا

هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را"

در شب طبیعی ست اگر گم شده ای راهش را نیابد.. یا در جهل حاکم بر اجتماع طبیعی ست اگر کسی به روشنگری نمی رسد

در شعر "زمستان " اخوان ثالث تا پایان شعر در فضای زمستان به سر می بریم .. هیچ کجا نمی گوید فضای حاکم مثل فصل زمستان است.. این  آزادی های شعر نوست و نه صرفن رهایی از بند عروض و قافیه... شعر نو اگر پایه ای نداشت فرو می ریخت .. پس با شناخت ساختار شعر نو دست به سرایش بزنیم.. 


نویسنده : دلشدگان ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٢/۱۳
تگ های این مطلب:شعر نو ¡تگ های این مطلب:غزل نو


بعد از نوشتن مطلبی در مورد شعر نو در جستجوی شاعرانی که شعر نو می گویند راهی وبلاگ ها شدم.. با مسائل جدیدی روبرو شدم که مرا بر آن داشت تا مطلب خود را ادامه دهم.. شاید جرقه از آنجا آغاز شد که در وبلاگی دیدم دوستی در اعتراض به نویسنده ای که شعر او مشکل وزنی داشت نوشته بود  به جای شعر کلاسیک شعر سپید بگو..

این پندار اشتباهی ست .. من ابتدا موج نو را از موضوع مطرح شده  حذف می کنم و بحث را ادامه می دهم..

در آثار باستانی ما قطعاتی به نام شعر وجود دارد که نه وزن در آن دیده میشود و  نه قافیه...

پس چرا ادبیات ما مدعی نیست که ما از قرنها پیش شعر نو داشتیم..

حقیقت شعری از آنجایی آغاز می گردد که با وزن می آمیزد و دارای اصول و قواعدی از لحاظ ساختار می شود

در پست قبلی مثالی از بانو شمس کسمایی زدم که قبل از نیما شعر به شکل شعر نو سروده اند.. پس چرا نیما آغازگر شعر نوست

چون شعر ایشون فاقد خصوصیات یک شعر بود. تنها پاره هایی بود در کناره هم.. یا نظمی آشفته

هدف بنده از طرح چنین موضوعی این بود که بگویم شعر نو ادامه سبک هایی ست که در ادبیات ما هر یک به دلایل مختلف سیاسی اجتماعی ظهور کرده اند

"محرک اصلی و موتور تغییر و تحول سبک ، تغییر و تحول اجتماعی ست

حالا به اینجا می رسیم که چرا شاعر برای شعرش سبک نو را بر میگزیند.. این از فقر علمی شاعر و عدم توانایی اش در یافتن  وزن و قافیه نیست بلکه اقتضای زمان است

با رشد و ترقی که از زمان مشروطه آغاز شد و آشنایی ایرانیان با اروپا معضلات اجتماعی و عقب ماندگی کشورمان برای روشنفکران تبدیل به دغدغه شد.. شعر پا به عرصه سیاسی اجتماعی گذاشت و زبان اعتراض شد .. دیگر تاریخ عرفان و تصوف گذشته بود و مردم در مسائل سیاسی دخیل شده بودند.. بعد از آن روحیه یاس و رخوت انگیز وقت پیشرفت و همگام شدن با دنیای امروزی بود..  حال غزل و مثنوی هر یک با وزن و قابلیت های خود پذیرای این تغییر نبودند .. و این موضوعات را در خود جای نمی دادند.. ریختن چنین حجم موضوعی در غزل باعث شد تاب نیاورد و بشکند... شعر کلاسیک محدودیت داشت و نیما این زنجیر را پاره کرد اما خصوصیات هر تکه را حفظ کرد... شعر نو رد شدن از مرز شعر کلاسیک است...نیما اصول آن را شناخت .. و فراتر رفت.. شعر نو قالبی ست در خدمت اعتراض و سخن گفتن به شیوه ایست که اجازه صراحت لهجه در بیان آن وجود ندارد.. برای سخن گفتن از زلف و موی معشوق غزل بسنده می کرد... اما درد مشترک هرگز...

شعر نو زاییده محدودیت های زمان است ... محدودیت عشق و احساسات زن که فروغ را در شعرش جاودانه می کند... پیچیدگی و ابهام شعر نو برای این نیست که مخاطب آن را درنیابد.. علت آن محدودیت هایی ست که جامعه در بیان مطلب برای او ایجاب می کند .. مگرنه یک شاعر توانا به راحتی می تواند در موضوعاتی که محدود نیست در قالب شعر کهن شعر بگوید... پس بیایید آگاهانه قالب شعری خود را بر گزینیم.

موج نو و غزل نو اصطلاحی جدا از بحث ما هستند که در صورت نیاز به آنها نیز خواهیم پرداخت

 


نویسنده : دلشدگان ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱/٢٧
تگ های این مطلب:شعر نو


چندیست بر آن شدم مقاله ای در زمینه شعر نو بنویسم.. اما گستردگی موضوعات باعث شد به ذکر خلاصه ای از مهمترین سرفصل ها اکتفا کنم.. و مخاطبان خود را کسانی قرار دهم که شعر نو می سرایند.. نه برای تفنن که اگر چنین باشد صرفا یادداشت های شخصی ست و جای آن دفتر خاطراتشان است . اما اگر قصدشان جذب مخاطب است و هدف والاتری را در سر می پرورانند پیشنهاد میکنم این مطلب را مطالعه کنند..  ادبیات به دلیل پیوندی که با عواطف دارد از حوزه تخصص خود دور مانده و بسیار طبع آزمایان پا به این میدان میگذارند و دیر یا زود از یادها می روند. نوابغ این عرصه به پشتوانه آموزه های علمی خود فراتر از زمان رفته اند و دست به نو آوری و ایجاد سبک زده اند.. که بحث درباره سبک خود حدیث مفصلی ست

قصد بنده از این مقاله یادآوری پیش زمینه علمی ست که یک شاعر باید آنها را بداند چراکه الفبای شعر محسوب می شود و اگر کسی بدون دانستن این بدیهیات دست به سرودن میزند بهتر است دست نگه دارد. شعر نو سرودن از دیدگاهی سطحی بسیار آسان به نظر می رسد. چرا که شاعر دغدغه وزن و قافیه را ندارد.

شاعرانی که شعر نو می سرایید آیا با وزن عروضی شعر فارسی آشنا هستید.. اگر شما فکر می کنید شعر نو رهاورد روابط ایران با کشورهای اروپایی ست و سرمشق آن ترجمه های متون غربی ست که از زمان مشروطه آغاز شده حق با شماست و بدون آشنایی با عروض فارسی شعر بگویید

آیا می دانید پیش از نیما هم شعر نو سروده می شد مانند بانو شمس کسمایی

می کنم قافیه‌ها را پس و پیش            تا شوم نابغه دوره خویش (ایرج میرزا)

اما آنچه ما به نام شعر نیمایی میشناسیم حاصل تطور شعر فارسی در طی قرن هاست.. شعر نو ادامه شعر کلاسیک است و محصول زمان ماست

شعر نیمایی وزن و قافیه دارد .. در یک بحر سروده می شود و هر پاره از شعر در حکم مصرع محسوب می شود

وزن هجایی در آن رعایت می شود

به شعر زیر نگاه کنید:

می تراود مهتاب- {می درخشد شبتاب} (فاعلاتن فعلن ) نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک ( فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن) غم این خفته چند ( فعلاتن فعلن) خواب در چشم ترم می شکند(فاعلاتن فعلاتن فعلن)

از دیگر عوامل ایجاد موسیقی لفظی استعمال واج آرایی، تکرار، اشتقاق ، و... می باشد

به سایت جالبی برخوردم که با ارائه نرم افزاری وزن شعر را به شما می دهد:

http://www.prosody.ir/index.php?option=com_wrapper&view=wrapper&Itemid=29

شعر خود را با این معیار بسنجید آیا موسیقی عروض در آن رعایت می شود؟

اگر با عروض و قافیه آشنا نیستید حتما آن را یاد بگیرید. کتاب -" آشنایی با عروض و قافیه " دکتر سیروس شمیسا -  می تواند به شما کمک کند.

لینک زیر آموزش مختصری از این کتاب است

http://jump.fm/YPYNO

http://www.2shared.com/file/12557938/251255c6/Arooz_Va_Ghafieeh_Masoodi_Far_.html

اصلی ترین عامل شعر ، و  وجه تمایز آن با نثر را خیال می نامند..

خیال کلام را تصویر گونه می کند

دکتر شفیعی کدکنی می گوید:

شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."

"شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".

یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواند آن را ادامه دهد

تصویر سازی .. ایجاز ...استعاره ها و کنایات..ایهام..  استفاده بجا از مجاز ها..تضاد جناس..  و بسیاری صنایع دیگر از لوازم لاینفک شاعر است..و در زیبا سازی کلام نقش اساسی دارند. شاعر نباید کلام را خام و نپرداخته ارائه دهد.. گاهی فکر می کنیم استفاده از کلماتی ثقیل یا کلماتی که در زندگی روزمره کمتر به کار میرود نوشته ما را تبدیل به شعر میکند. شاعر باید ذهن مخاطب را درگیر کند و به او نیز اجازه دریافت دهد چراکه همین کنکاش و کشف است که لذت را در مخاطب ایجاد میکند.

با صنایع ادبی آشنا شوید که در مقوله های : بدیع ، بیان ، معانی می گنجند.

مرز بین شعر نو و نثر  بسیار ظریف و حساس است و به سادگی شاعر دچار لغزش می شود

اگر شعر شما فاقد موسیقی و صنایع ادبی ست اطلاق واژه شعر بر آن صحیح نیست

در ادبیات کلمه مترادف وجود ندارد و هر کلمه بار معنایی خود را دارد. شاعر در گزینش کلمه هدف خاصی را دنبال میکند

سعی کنید به شعر خود پیکره بدهید..  خاطرات خصوصی شما شعرتان را دارای تاریخ مصرف می کند و مخاطبانتان را محدود.. فراتر از مرز شخصی خود بیندیشید

خود را نقد کنید و شعر هایتان را شرح دهید آیا اثر شما این قابلیت را دارد.. برای رسیدن به نو آوری ابتدا تقلید کنید..

ما سبک شاعرانی چون اخوان ثالث.. سهراب سپهری .. شاملو .. را به ترتیب با بزرگانی چون سعدی و فردوسی... حافظ... خاقانی مقایسه میکنیم

آیا می توانید سبک شعر خود را بیابید؟ آنچه بنیادی ندارد فرو خواهد ریخت.. اگر در خود این ذوق هنری را یافته اید استعدادتان را به راه صحیح هدایت کنید... دانستن فنون ادبیات از مستلزمات کار شماست.

آنچه ازان سخن به میان رفت شعر در معنای قالب نیمایی بود .. شعر نو به شاخه های متعدد تقسیم شده.. که اصلی ترین آن: شعر آزاد : همان شعر نیمایی ست که تعریف آن گفته شد .. مانند سبک شاعرانی چون : نیما، فروغ فرخزاد، اخوان ثالث،سهراب سپهری

شعر سپید : شعری که وزن ندارد و کلام از موسیقی طبیعی برخوردار است .. وکلامی مخیل است : یکه تاز این قالب که موفق بوده احمد شاملو ست

و موج نو : نام موج نو را شخصی به نام فریدون رهنما با وام گرفتن از سینمای نوی فرانسه بر این گونه شعری نهاد ..اغلب هواداران این شعر مبتنی بر فلسفه هنر برای هنر تاکید دارند.. شعری بی وزن و موسیقی ولی مخیل با ابهامات و پیچیدگی های مخصوص به خود.. این قالب زیاد مورد توجه قرار نگرفت. تنها احمد رضا احمدی را می توان نام برد که  با سرایش "طرح" تاثیر فراوانی داشت. نقطه آغاز این نوع شعر فردی به نام تندرکیا بود با انتشار بیانیه ای با عنوان " جنبش ادبی شاهین"

به دلیل تعدد منابع از ذکر آن خودداری میکنم.. در آینده سعی خواهم کرد مطالبی درباره صنایع نامبرده به صورت مشروح در وبلاگ قرار دهم.

 


نویسنده : دلشدگان ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱/٢٤
تگ های این مطلب:شعر نو ¡تگ های این مطلب:شعر نیمایی ¡تگ های این مطلب:وزن عروضی


شاهد بازی در ادبیات فارسی

موضوع مجهولی برای بسیاری از مخاطبان عام... رابطه همجنس گرایی

زین رو تصمیم گرفتم با گذاشتن گزارش و چکیده ای از کتاب"شاهد بازی در ادبیات فارسی"  تالیف استاد ارجمند، محقق بزرگ عصر دکتر سیروس شمیسا ، اطلاعات مختصری را در اختیار خوانندگان محترم قرار دهم.

اساساً ادبیات غنایی ما ادبیات همجنس گرایی است.

فقط در ادبیات معاصر است که در آن به طور گسترده ای با معشوق مونث سر و کار داریم

در کتاب بیهقی از عشق سلطان محمود غزنوی به ایاز یا عشق برادر سلطان محمود به غلام ترکش طغرل سخن رفته

در دوره صفویه در برخی شهرها اَمرد خانه هایی دایر بود که به صورت رسمی با مجوز کار می کردند و حکومت از آنها مالیات اخذ میکرد.

در قدیم عاشق برای معشوق حکم پدر را داشته و او را به سر و سامان می رساند و از او محافظت می کند

در دیوان ایرج میرزا هم عاشق مکلف است خدمت معشوق کند و به قول شاعر برای او هم پدر باشد هم مادر

اسم ها و اصطلاحات

عشق مرد به مرد در طول تاریخ از دیدگاه های مختلف با اسم ها و اصطلاحات مختلفی مطرح شده است:

شاهد بازی ، نظربازی ، جمال پرستی، لواط، لواطه، اِغلام، کار، بچه بازی ... به شخص مفعول معشوق، اَمرد، مابون، شاهد، منظور، مفعول، کودک، مخنث، نوخط، بی ریش ، پسر، ساده ، ساده رخ ، اُبنه یی ... گفته اند

به شخص فاعل : غلامباز، جمال پرست، صورت پرست، بچه باز، موزون ... گفته شده است.

ورود این پدیده اجتماعی در ایران از سرزمین یونان و ترک بود اما با دو زاویه متفاوت

همجنس گرایی در ایران باستان سابقه نداشته. در عرب هم مسبوق به سابقه نیست

این پدیده از یونان رواج یافته و ابتدا در اندیشه های فلسفی رسوخ کرده.. عشق مرد به مرد در فلسفه یونان عشقی جدا از تمایلات جنسی ست و جنبه عرفانی و ملکوتی دارد.. اگرچه در جامعه یونان نیز این عشق با روابط جنسی دیده می شده.عشقی که امروزه ما به نام عشق افلاطونی می شناسیم و شاید در فرهنگ عام به ندرت کسی بداند این عشق همان عشق مرد به مرد است.

اما در فرهنگ ترک عشق مرد به مرد صرفاً با گرایشات جنسی و جسمی همراه است.

در فلسفه عرفانی یونانی این عشق تمرینی برای عشق الهی ست زیرا فاقد هر گونه سودجویی و کامیابی ست .. بر عکس روابط با زن که بر پایه خواست انسانی ِ بقا نسل است.. اما عشق مرد به مرد را باعث رشد و ترقی  جامعه می دانستند و آنچه مستحسن است عشق به زیبا رویی عالِم و فرهیخته است. معشوق حکم مربی را دارد.

در جامعه یونان ازدواج قانون بود، زین رو افلاطون در کتاب رساله مهمانی گفته بود اگر ازدواج قانون نبود مردان بزرگ هرگز تن به آن نمی دادند. و زن را موجودی حقیر میدانست. عشق به مردی زیبا رو پی  بردن به صنع آفرینش خداست و اولین پله ترقی تا آن که سالک دریابد بدن معشوق او جلوه گاه زیبایی های آفرینش است و بدن دیگران نیز همین گونه است پس عاشق به یک معشوق بسنده می کند

از نشانه های معشوق یونانیان روئیدن موی در رستنگاه آنهاست

در حالی که در ایران معشوق تا وقتی زیبا روی محسوب می شود که ریش صورتش هنوز رشد نکرده..

فلسفه یونانیان در افکار کسانی چون ابن فارابی  و ابن سینا منعکس شده و ابن سینا معشوق مرد را بدون روابط جنسی امری نکو می گمارد و روابط را تا آغوش کشیدن و بوسه مجاز می داند

در ادبیات فارسی ما هر دو جنبه این پدیده وجود دارد..

جالب است که شاهد بازی در فرهنگ هند وجود ندارد زیرا هندیان در فرهنگ خود مقام بسیار بالایی برای زن قائل هستند

در عرب جاهلیت نیز شاهدبازی وجود ندارد و تا یکی دو قرن بعد از اسلام نیز مدرکی در این باره نیست.

ذکر معشوق مذکر در عهد عباسیان در شعر عرب پیدا شد و پیش از آن هم سابقه نداشت

مبدع آن والبه بن الحباب شاعر اهل کوفه است و این نوع شعر از طریق ابونواس به شعر فارسی راه یافت و همه گیر شد

ابونُواس در اصل ایرانی است. در اهواز متولد شد و در بصره تحصیل کرده

در متون نثر عربی به وفور حکایاتی از شاهد بازی می توان جست ، جالب است که در اکثر این نوع حکایات به نوعی پای ایرانیان در میان است و گویی بدین وسیله قصد بد نام کردن عنصر و آئین ایرانی در کار است.

قوم لوط نخستین لواط کننده ها

داستان قوم لوط که در قرآن نیز یاد شده ماجرای مرد گرایی و جماع مردان با یکدیگر است. در داستان آمده که مردان آن قبیله قصد همخوابی با 12 فرشته ای را داشتند که از سوی پروردگار آمده بودند. این فرشتگان در خانه لوط سکنی گزیدند اما از طریق همسر لوط مردان قبیله آگاه شدند و به خانه لوط حمله کردند. خداوند نیز به لوط گفت که با خانواده اش آنجا را ترک کند و در گذر وادی به پشت سر خود نگاه نکند . همسر لوط در راه به پشت سر خود نگاه کرد و خدا او را تبدیل به ستونی از نمک کرد.

سپس قوم لوط را سنگسار کرد و شهر را ویران و خراب کرد. بیت سعدی یادآور این داستان است

با بدان یار گشت همسر لوط           خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزی چند         پی نیکان گرفت و مردم شد

شاهدبازی در زمان سامانیان اندک اندک که ترکان در  شمار  لشکریان وارد شدند آغاز شد. و در عصر غزنویان رواج یافت

معشوق لشکری یا لعبت سپاهی

در دوره غزنوی معشوق مذکر معمولاً ترکان لشکری هستند. ازین رو صفاتی جون عربده جویی، بی وفایی، جفاکاری، سست پیمانی،خونریزی و ظلم جزو مختصات معشوق شعر فارسی می شود. مختصات جسمی ایشان چون چشم تنگ، کمر باریک، قد بلند، زلف برتافته است (توضیح آن که زلف وصف موی مذکر است و لفظ گیسو برای مونث به کار می رود)

نگاه معشوق تیر و ابروی او کمان و زلفش کمند است... پس معشوق ادبیات ما عمدتاً نظامی هستند.

لشکر برفت و آن بت لشکرشکن برفت

 هرگز مباد کس گرفتار لشکری

کنیز و غلام جزو اموال ناطق محسوب می شد(در برابر صامت که زر و سیم است) و حق داشتند با اموال خود هر چه می خواهند انجام دهند. خرید و فروش برده به حدی رواج دارد که در فقه اسلامی هم احکامی دارد. در فقه هم در مورد مجامعت با کنیزان و فرزاند دار شدن از او و قانون ارث قوانین وجود دارد و هم در مورد مجامعت با غلامان.

معشوق بنده یا لعبت سرایی

نوعی دیگر معشوق مذکر معشوق بنده است. خرید و فروش برده و بنده امری متداول بود. در اینجا رابطه عاشق و معشوق رابطه ارباب رعیتی است. یکی از مضامین شعر فارسی این است که شاعر عاشق بنده فرد دیگری می شود.

"از قوانین فقهی ست جماع با غلام خود مباح و با غلام دیگری حرام است"

بهترین نوع معشوق ریدکان هستند. یعنی غلامان کم سن و سال که سبزه عذار ندارند.(ریش در نیاورده اند) کلمه ریدکان از رود به معنای پسر مشتق شده است.

فرخی در قصیده ای افسوس می خورد که معشوق او با آنکه پانزده سال بیش ندارد ریش در آورده.

آن سمن عارض من کرد بنا گوش سیاه

 دو شب تیره برآورد ز دو گوشه ماه

سالش از پانزده و شانزده نگذشته هنوز

 چون توان دیدن آن عارض چون سیم سیاه

روزگار آنچه توانست بر آن روی بکرد

 به ستم جایگه بوسه من کرد تباه

شب نخسبم زغم وحسرت آن عارض و روز

 تا به شب زین غم و زین  درد همی گویم آه

نظربازی

معاشقه چشمی و ایما اشارات معشوق با نگاه .. در دربار شاهان اگر کسی به غلام شاه نظر می انداخته به اصطلاح امروز به رگ غیرت شاه بر می خورده و گاه خون آن خائن جسور را می ریخته..

از شاخه های سنت وصف معشوق مذکر وصف شاه و ممدوح است به صورت معشوق. چنانچه بسیاری از غزلیات به ظاهر عاشقانه حافظ در مدح شاه شجاع است

در بیت زیراز حافظ " کار" به معنای لواط و فحشاست

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

 شد "برِ" محتسب و" کار" به دستوری کرد

یکی از مکان هایی که در آن با معشوق مذکر اتفاق ملاقات می افتد گرمابه است.

در اشعار انوری ابداً نباید عشق مرد به مرد را روحانی پنداشت:

پیراهن گل دریده شد بر تن گل            شلوار تو پی نُما چو پیراهن گل

ای خرمن کون تو به از خرمن گل        جایی که بود کون تو کون زن گل

صوفیان امردباز

اَمرَد بازی به وفور میان صوفیان رواج داشت و صوفیان مخالف عده قلیلی را تشکیل می دادند.. از جمله  ابن عربی، شهاب الدین سهروردی، بهاء الدین ولد پدر مولانا، شمس تبریزی و مولانا

معنی حدیث امرد

در کتب صوفیه حدیث عجیبی است : "رایتُ ربی المعراج علی صور امرد ( خدای خود را در شب معراج به صورت جوان امردی دیدم)

حدیث ناظر به روایت الله جمیل و یحب الجمال و مذهب جمال پرستان که معتقد بودن خدا را باید در جمال خوب رویان جست

سعدی

از شاعران شاهد باز است که به صراحت در جای جای اشعار خود از معشوق مذکر سخن گفته.

در باب پنجم گلستان حکایات فراوانی از عشق بازی های ذکر می شود

اما انجا که سعدی چون معلمی به تربیت و پند مشغول است جالب است که به خانواده ها نصیحت می کند پسران خود را از دست امردبازان حفظ کنند. و مردان را به ازدواج با زنان ترغیب می کند و از شاهد بازی منع:

مکن بد به فرزند مردم نگاه           که فرزند خویشت برآید تباه

در آن دوره یکی از دغدغه های خانواده ها حفظ فرزندانشان از این گونه تجاوزها بوده تا حدی که برای فرزندانشان مراقب می گذاشتند و یکی از موتیف های شعری گلایه معشوق از دست این گونه نگهبان هاست

در آن عصر حتی شوخی با اطفال را جایز نمی شمردند. و والدین زمانی از این معضل خلاص می شدند که فرزند آنها ریش در آورد

سعدی در غزلیات خود نیز از شاهد بازی سخن گفته اما این غزلیات به حدی لطیف است که امروزه کسی گمان نمی کند که این معشوق مذکر است

حافظ

معشوق او نیز بی شک مذکر است این سنت در عصر او به حدی قویست که معشوق شعر وی ممدوح اوست و گاهی معشوق آسمانی و گاهی زمینی

حافظ گاهی صریحاَ از معشوق مذکر نام برده است

دل من در هوای روی فرخ             بود آشفته همچون موی فرخ

عبید زاکانی

یکی از عادات مذموم تجاوز به کودکان بوده

عبید در جواب صوفی که گفته"  از کودکان نا بالغ به میان پای قانع شوید تا شفقت بجای آورده باشید "  از آنجا که در قرآن مجید جزو مواعید بهشتی از غلمان سخن رفته است عبید به طنز می گوید:

"از جماع نو خطان بهره تمام حاصل کنید که این نعمت در بهشت نیابید"

 

o        از دلایل متعدد این پدیده شاید یکی این باشد که این ترکان مهاجم معمولاً زندگی نظامی داشتند و شب و روز در اردوگاه های نظامی به سر می بردندو لذا بین آنها امکان چنین حشر و نشر هایی فراوان بوده.

سوءاستفاده از مستان نیز مرسوم بوده

از دیگر سنن ادبی غلامبارگی با مستانی بوده که از شدت مستی در گوشه ای می افتادند و شکار شاهد بازان می شدند

از برخی حکایات عبید معلوم می شود که اساساً ترکان به قفا میل داشتند و با زنان نیز همین معامله را می کردند

با آنکه عمل لواط شیوع فراوان داشت وقباحتی را که امروزه دارد نزد قدما نداشت اما مابون بودن(مفعول واقع شدن) حکم بی آبرویی را داشت

دوره صفویه افشاریه و زندیه اوج این جریان است

هرج و مرجی که در دوره صفویه آغاز شد تا دوره ثبات قاجار نیز به طول انجامید.

یکی از مضحک ترین شغل های دربار زندیه لعاب چی بود.. کسانی که در دربار بر پشت امردان لعابی میزدند تا نزدیکی راحت تر صورت گیرد

ایرج میرزا در یکی از اشعار خود این مساله را بیان میکند که چرا ایرانیان به بچه بازی شهره شده اند و علت آن را عدم حضور زن در جامعه می داند.. در آن زمان همجنس بازی در غرب مرسوم نبوده.

بدینجا چون رسید اشعار مخلص                   پریشان شد همه افکار مخلص

که یارب بچه بازی خود چه کارست              که بر عارف و عامی دچار است

چرا این رسم جز در ملک ما نیست               وگر باشد بدین سان بر ملا نیست

اروپایی بدان گردن فرازی                         نداند راه و رسم بچه بازی

که تا این قوم در بند حجابند                        گرفتار همین شیء عِجابند

حجاب دختران ماه غبغب                          پسر ها را کند همخوابه شب

تو بینی آن پسر شوخ است وشنگ است          برای عشق ورزیدن قشنگ است

نبینی خواهر بی معجرش را                       که تا دیوانه گردی خواهرش را

دوره پهلوی

شاهد بازی در دوره پهلوی در ادبیات منعکس نشد و به دلیل رشد فرهنگی و حضور زن در جامعه از عادات و رسوم مردم رخت بر بست، تا آن که نوع فرنگی آن یعنی ازدواج مرد با مرد در ایران سر و صدا برانگیخت

پایان بحث

زبان فارسی از معدود زبان هایی ست که ضمیر مونث و مذکر در آن متمایز نیست به همین دلیل بسیاری از مخاطبان نمی دانند که اشعار لطیف و با سوز و گدازی را که می خوانند در مورد معشوق مرد است. کجا در جامعه بسته آن روزها زن عربده جو مست بوده و یا حق درشتی و عتاب با مرد را داشته.. یا نیمه شب از خانه می توانسته بیرون بی آید. یا می رقصد و در بزم ها شرکت میکند  این وصف ها کجا و زن مظلوم ایرانی کجا. زن ها را تنها برای تولید مثل می خواستند و با نحوی بسیار تحقیر آمیز با آن ها رفتار می شده .. حتی مخاطب قرار دادن زن را دور از مردانگی می دانستند.. در کل دیوان حافظ حتی یک بار نام دختر را نمی شنویم

 پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

 نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین

 گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟

معشوقی که نیمه شب آوازخوان و صراحی در دست و مست به خانه عاشق می آید مسلماً مرد است نه زن که در محیط شهرهای قرون وسطایی حتی غروب نیز نمی توانسته در معابر به راحتی آمد و شد کند.

همجنس گرایی پدیده ای اجتماعیست که در ایران به دلایل متعددی رخ داده .. جای این بحث همیشه در متون ادبی خالی ست . بی شک از اصلی ترین علل این کتمان حقیقت قبحی ست که بیان این موضوع در بر دارد. به همین دلیل تصمیم گرفتم با استفاده از کتاب بسیار با ارزش استاد گرامی دکتر سیروس شمیسا اطلاعاتی هرچند مختصر را در اختیار خوانندگان گرامی قرار دهم. کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی تنها منبع تحقیقی موجود است که به صورت اختصاصی به این موضوع پرداخته. این کتاب در سال 82 انتشار یافت اما از بازار جمع  و چاپ آن ممنوع شد.. پیشنهاد میکنم این کتاب را به صورت کامل مطالعه کنید..

در نظر بازی ما بیخبران حیرانند

 من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 

 

 

 


نویسنده : دلشدگان ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
تگ های این مطلب:شاهد بازی


دانلود رایگان دفترچه کنکو کارشناسی ارشد رشته زبان و ادبیات فارسی 89

پاسخنامه رو می تونید از سایت سازمان سنجش نگاه کنید

 http://www.2shared.com/file/12028040/d1d72d49/1101.html


نویسنده : دلشدگان ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٠


می‌توان مطلب را با این سوال شروع کرد که: ادبیات چیست؟
کوشش‌های بسیاری برای تعریف ادبیات صورت گرفته است. به عنوان مثال، ادبیات را می‌توان نوشته‌ای تخیلی به معنای داستان یا نوشته‌ای که حقیقی نیست تعریف کرد. که این تعریف کاملی نیست. ادبیات قرن هفدهم انگلیس صرفا آثار شکسپیر، وبستر، مارول و میلتون را شامل نمی‌شود، بلکه گسترة آن مقالات فرانسیس بیکن، خطابه‌های جان‌دان زندگینامة معنوی بونیان و نوشته‌های سرتوماس براون را نیز دربرمی‌گیرد. حتی می‌توان لویاتانِ هابز و یا تاریخ قیام کلاندرن را نیز در این محدوده جای داد.
تمایز میان «داستان» و «واقعیت» راهشگا به نظر نمی‌رسد. چرا که خود این تمایز سوال‌برانگیز است.
در اواخر قرن شانزدهم و اوائل قرن هفدهم در زبان انگلیسی واژة «رمان» در مورد حوادث واقعی وتخیلی، هر دو، به کار می‌رفت و حتی گزارش‌های خبری به ندرت واقعی تلقی می‌شد. رمان‌ها و گزارش‌های خبری مشخصا نه واقعی تلقی می‌شد و نه تخیلی.
شاید بتوان ادبیات را نه بر مبنای «داستانی» یا «تخیلی» بودن بلکه براین اساس که زبان را به شیوة خاصی به کار می‌گیرد تعریف کرد. به موجب این نظریه، ادبیات نوعی نوشته است که به گفتة منتقد روس، یاکوبسن، نمایشگر «درهم ریختن سازمان یافتة گفتار متداول است.» ادبیات زبان معمول را دگرگون می‌کند، قوت می‌بخشد و به گونه‌ای نظام یافته آن را از گفتار روزمره منحرف می‌سازد.
این تعریف از ادبی بودن را در واقع فرمالیست‌های روسی مطرح کردند. فرمالیست‌ها که منتقدینی مبارز و جدلی بودند اصول نیمه رازآمیز نمادگرایی را که پیش از آن‌ها وارد قلمرو نقد ادبی شده بود رد کردند و با روحیه‌ای عملی و علمی توجه خود را به واقعیت مادی خود اثر ادبی معطوف نمودند. نقد می‌بایست هنر را از رمز و راز جدا سازد و ماهیت حقیقی اثر ادبی را مورد بررسی قرار دهد. از دیدگاه آن‌ها ادبیات نظام ویژه‌ای از زبان بود نه چیزی شبیه مذهب و روانشانسی و یا جامعه شناسی. نظامی که قوانین، ساختارها و ابزار خاص خود را داشت که باید به مطالعة آن‌ها می‌پرداخت نه این که آن‌ها رابه چیزی دیگر تقلیل داد.
اثر ادبی وسیله‌ای برای بیان عقاید، انعکاسی از واقعیت اجتماعی و یا تحقق بخشیدن به حقیقتی متعالی نبود، بلکه واقعیتی مادی بود که کارکرد آن همچون عملکرد یک ماشین قابل تحلیل بود. اثر ادبی ساخته شده بود نه مقاصد یا احساسات و اشتباه بود اگر آن را تراوشی از ذهن نویسنده به شمار می‌آوردند. اوسیپ بریک به ظرافت می‌گوید: «حتی اگر پوشکین هم وجود نداشت، کتاب اژن‌انگین نوشته می‌شد.»
فرمالیسم اساسا کاربرد زبانشناسی در مطالعة ادبیات بود؛ و به دلیل آن که زبانشناسی مورد بحث زبانشناسی صوری بود که بیشتر با ساختارهای زبانی سر و کار داشت تا گفتار متداول، فرمالیست‌ها ترجیح می‌دادند به جای تحلیل محتوی به بررسی فرم بپردازند.
محتوی صرفا انگیزه‌ای برای فرم بود. «دن کیشوت» اثری دربارة شخصیتی به این نام نیست، بلکه وسیله‌ای است برای گرد‌آوری فنون مختلف داستانویسی. از دیدگاه فرمالیست‌ها «قلعة حیوانات» را نباید تمثیلی از استالینیسم به شمار آورد، بلکه به عکس این استالینیسم است که شرایط را مناسب برای به وجود آوردن یک تمثیل فراهم می‌سازد.
فرمالیست‌ها ابتدا اثر ادبی رامجموعة کم و بیش دلخواسته‌ای از «تمهیدات» می‌دانستند و فقط بعدها بود که این تمهیدات را به مثابه اجزائی مرتبط با یکدیگر و دارای «نقشهایی» در درون کل نظام متن تلقی کردند. این تمهیدات عبارت بودند از صدا، صور خیال، آهنگ، نحو، وزن، قافیه و فنون داستانویسی و در واقع کل عناصر ادبی صوری. فصل مشترک همة این عناصر، تاثیر «غریبه کننده» یا «آشنائی زدایندة» آن‌ها بود.
زبان معمول زیر فشار تمهیدات، تقویت، فشرده، تحریف، موجز، گزیده و واژگونه می‌شد. پس زبان غریب می‌شد و به تبع آن دنیای مالوف، به یکباره ناآشنا می‌نمود. در گفتار روزمره، دریافت‌های ما از واقعیت و پاسخ به آن بی‌روح و ملال‌آور و یا به قول فرمالیست‌ها «خودکار» می‌شود. ادبیات با وارد کردن ما به دریافتی مهیج از زبان پاسخ‌های عادی ما را جانی تازه می‌بخشد و اشیاة را «قابل درک‌تر» می‌نماید.
سخن ادبی زبان معمول را غریبه یا ناآشنا می‌کند، اما شگفت آن‌که ما را به کسب آگاهی کامل‌تر و نزدیکتری از تجربه سوق می‌دهد.
بنابراین فرمالیست‌ها زبان ادبی را مجموعۀ انحرافهایی‌ از هنجارها یا نوعی طغیان زبانی می‌دانستند. به عبارت دیگر ادبیات نوع «خاصی» از زبان است که بازبان متداولی که به کار می‌بریم در تقابل قرار می‌گیرد. 
فرمالیست‌های روسی می‌دانستند که هنجارها و انحرافها در بافت‌های مختلف اجتماعی یا تاریخی با یکدیگر فرق می‌کنند. به عبارت دیگر، در این مفهوم شعر بودن یا نبودن یک متن بستگی به آن دارد که شخص درچه موقعیت تاریخی و اجتماعی قرار دارد. این واقعیت که یک قطعة زبانی غیر «معمول» است تضمین نمی‌کند که همواره و همه جا چنین باشد. این ویژگی «ناآشنا» بودن، فقط در یک بافت زبانی معیاری خاص مفهوم دارد که اگر تغییر یابد دیگر نمی‌توان آن قطعه را ادبی به شمار آورد. به عبارت دیگر از دیگاه فرمالیست‌ها «ادبی بودن» یکی از نقش‌های مناسبات مختلف میان انواع سخن بود و نه ویژگی ثابت و تغییرناپذیر آن. آن‌ها در پی تعریف ادبیات نبودند بلکه «ادبی بودن» را مدنظر داشتند. منظورشان از «ادبی بودن» کاربردهای زبانی خاص بود که نه تنها در متون ادبی بلکه در بسیاری موارد خارج از این متون نیز عرضه می‌شد.
فرمالیست‌ها براین عقیده بودند که «آشنایی‌زدایی» جوهر «ادبی بودن» است.
آنها این کاربرد زبان را نسبی تلقی می‌کردند و آن را مقوله‌ای مربوط به تقابل انواع گفتار به شمار می‌آوردند.
اگر بخواهیم از دیدگاه فرمالیست‌ها با ادبیات برخورد کنیم در واقع باید تمامی ادبیات را به شعر محدود کنیم. جالب است که فرمالیست‌ها در بررسی متون نثر نیز همان فنون بررسی شعر را به کار می‌گرفتند. اما ادبیات حوزه‌ای فراتر از شعر را شامل می‌شود.
مردم گاهی صرفا به این دلیل نوشته‌ای را «زیبا» می‌نامند که به حق توجه آن‌ها را به خود جلب می‌کند.
یکی دیگر از مسائل مربوط به «آشنایی‌زدایی» این است که در پرتو توجه و دقت کافی، هیچ نوشته‌ای نمی‌توان یافت که غریب نباشد. جمله‌ای بسیار واضح و معمولی مانند جملة زیر را که در ایستگاه‌های متروی لندن به چشم می‌خورد در نظر بگیرید «هنگام استفاده از پله برقی، سگ‌ها را باید حمل کرد.» شاید این جمله آن‌قدرها هم که در نظر اول می‌نماید واضح نباشد. آیا معنی این جمله آن است که شما باید سگی را با پله برقی حمل کنید، یا این که بدون همراه داشتن یک سگ استفاده از پله برقی مجاز نیست؟
ادبیات به خلاف متون زیست شناسی، و یا یادداشتی برای شیرفروش، متضمن مقاصد عملی بلافصل نیست بلکه به وضعیت کلی امور اشارت دارد. گویی برای روشن شدن این حقیقت است که گاهی زبان ویژه‌ای را به کار می‌گیرد. این تاکید بر شیوة توصیف به جای واقعیت آنچه که توصیف می‌شود بدین منظور است که نشان دهیم منظورمان از ادبیات نوعی زبان «معطوف به خود» است، یعنی زبانی که دربارة خودش صحبت می‌کند.
اما این شیوة تعریف نیز مشکلاتی دارد. مثلا برای جورج اورول شگفت‌آور می‌بود اگر می‌شنید مقالات او باید به گونه‌ای خوانده شوند که گویی عناوین مورد بحث کمتر از شیوة تحلیل او اهمیت دارند. در عرصة وسیعی از آنچه ادبیات به شمار می‌آید، در مجموع حقیقت و اعتبار عملی آنچه گفته می‌شود اهمیت دارد. اما حتی اگر وجهی از ادبیات استفادة «غیر عملی» آن از سخن باشد، نتیجه این می‌شود که نمی‌توان تعریفی «عینی» از ادبیات به دست داد. در واقع تحلیل ادبیات منوط به آن می‌شود که شخص تصمیم بگیرد چگونه آن را تعبیر کند، نه آنکه ماهیت خود نوشته چیست. در این مفهوم شعر، نمایشنامه و رمان انواعی ادبی هستند که منظور از آفرینش آنها آشکارا «غیرعملی» بودن است. اما تضمینی وجود ندارد که همواره چنین برداشتی داشته باشیم. من به عنوان ژاپنی پرورش دهندة گل، شعر رابرت برنز رابه این دلیل بخوانم که ببینم در بریتانیای قرن هجدهم گل وجود داشته است یا نه.
به درستی باید گفت بسیاری از آثاری که در موسسات فرهنگی دانشگاهی به عنوان اثر مسلم ادبی مطالعه می‌شوند در واقع ادبیات به حساب نمی‌آیند. ممکن است اثری در وهلة اول تاریخی یا فلسفی باشد اما درنهایت بتوان آن را در زمرة آثار ادبی قرار داد. همچنین این امکان وجود دارد که یک اثر ادبی خلق شود اما صرفا به دلیل محتوای باستانشناختی آن ارزش پیدا کند.
بر این اساس ادبیات کیفیت یا مجموعه‌ای از کیفیات ذاتی نیست که در برخی آثار خاص به چشم می‌خورد، بلکه بیشتر در چگونگی ارتباطی که مردم بین خود و این آثار برقرار می‌کنند.
جدا کردن مجموعه ویژگی‌های مشخصی که از دیدگاه‌های مختلف ادبیات نامیده می‌شود کار آسانی نیست.
جان الیس براین عقیده است که واژة «ادبیات» در عمل مانند واژة «علف» است؛ بدین معنی که علف به گیاه خاصی اطلاق نمی‌شود بلکه انواعی گیاهانی که باغبان به دلیلی مایل نباشد در باغچه بروید علف نامیده می‌شود. شاید «ادبیات» مفهومی کاملا معکوس داشته باشد، یعنی به انواع نوشته‌هایی اطلاق گردد که به دلیلی برای شخص بسیار باارزش است.
از دیدگاه فلسفه واژه‌های ادبیات و علف واژه‌های حاوی اطلاعاتی دربارة آنچه که ما انجام می‌دهیم هستند و از وضعیت ثابت موجود اشیاة چیزی به ما نمی‌گویند.
هنوز نتوانسته‌ایم این راز را بگشاییم که چرا آثار «میل» و «لمب مکولی» به طور کلی ادبیات به حساب می‌آیند و آثار مارکس و داروین در این مقوله نمی‌گنجند. آسانترین پاسخ این است که آثار گروه اول نمونة نوشته‌های «زیبا» هستند و حال آنکه در مورد آثار گروه دوم چنین قضاوتی نمی‌شود.
عیب این پاسخ آن است که دست کم به نظر من تا حدود زیادی نادرست است. اما این مزیت را دارد که نشان می‌دهد مردم روی هم رفته نوشته‌ای را که به نظرشان خوب می‌آید ادبیات می‌نامند. ایراد مسلم این نظریه آن است که اگر آن را صد‌درصد درست تلقی کنیم دیگر مقوله‌ای به نام «ادبیات بد» به گمان من وجود نخواهد داشت.
 
.

 

گزیده‌ای از مقدمة کتاب «نظریة ادبی» نوشتة «تری ایگلتون»

http://www.dibache.com/text.asp?cat=47&id=1581


نویسنده : دلشدگان ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
تگ های این مطلب:ادبیات